باری، در عین اینکه با مشقت فراوان در حال حل کردن سوال بودم، تمام آن لحظات به این فکر میکردم که قطعا فیزیک نمیتواند دغدغهی من باشد و احتمالا به آن علاقهای ندارم.
نمیدانم، شاید هم علاقه دارم،
ولی لااقل میدانم که نمیخواهم در اولویتهای اولم باشد.
سوال مزبور به هر زحمتی که بود حل شد و البته به خواهرم که از شیرینکاریهای من در حین حل مسئله خوشش آمده بود اجازه ندادم سوال دیگری پیش روی من بگذارد و بلافاصله کتابی که در کنارم بود در دست گرفتم و وانمود کردم که سرم شلوغ است. این حربهی خوبی برای فرار از حل سوال دیگر بود.
به هر جهت بابت این استنکاف، خود را به نظام آموزشی کشور پاسخگو نمیدیدم، عاطفهی برادرانه نیز در آن لحظه تاثیری در تصمیمم نداشت چراکه به راحتی توانستم به خود بقبولانم که آدم میتواند در این گونه مواقع حس برادریاش گل نکند. اساسا هم من از آن دسته برادرهایی هستم که برای کارهایی که حوصلهاش را ندارند میتوان روی آنها حساب باز نکرد.
در هر صورت این اتفاق سبب شد بیش از گذشته عمق بی علاقگی خود را نسبت به فیزیک دریابم.
مدتها بود که در من اتفاقات عجیبی رخ داده بود که نتیجهاش هر چه که بود لااقل مرا به سمت فیزیک و از بر شدن سوالات مربوط به آن سوق نمیداد.
من دیر یا زود باید تسلیم خواست قلبم میشدم، تمامِ مرا تصاحب کرده بود و البته فیزیک مانع بزرگی برایش بود. شاید هم من میخواستم فیزیک بزرگترین مانع برای او باشد.
باری، اکنون میتوانم اقرار کنم که فیزیک نه تنها دغدغهی اولم نیست بلکه رفته رفته برایم به بحران تبدیل شده است.
و من هستم و بحرانی با نام معلمِ فیزیکبودن و انتظاراتی که در پی آن از من میرود.
ولی مشکل فقط به این هم ختم نمیشود.
من باید مدرک ارشد خود را در رشتهی مربوط به فیزیک بگیرم تا در آ.پ این شانس را به خود دهم که برایم چند دسته تَرهی بیشتر خرد کنند و خدا میداند فکر کردن به این موضوعات چقدر حوصلهی مرا از من میگیرد.
گذشته از آن، از طرفی مایل به حضور در مقطع ابتدایی نیستم و میخواهم از ابهت نام دبیر فیزیک بیبهره نمانم. از طرف دیگر هم فراغت حاصل از تدریس در مقطع ابتدایی را نیز با حضور کسل کننده در کلاس درس فیزیک معاوضه نمیکنم.
میپذیرم که احمقانه است. شاید بگویید چقدر این آدم، مذبذب و سست و بی اراده است.
و یا بگویید کسی که به فکر تره خرد کردن از سمت دیگران است غلط میکند از داشتنِ دغدغه حرف میزند و خود را آرمانخواه وانمود میکند.
به هر حال این هم یکی دیگر از مشکلات پیش روی من است.
فقط این را میدانم که باید مبارزه کنم. شاید اول از همه با فیزیک، احتمالا میگویید نخست باید با ناتوانی که در درونت احساس میکنی مبارزه کنی ولی من از این صحبتهای ناصحانه و برایان تریسیوار که خود نیز بارها برای خود تکرار کردهام حالم به هم میخورد.
در هر صورت میدانم که یک چیز این وسط هست که باید با او مبارزه کنم.
اینکه چگونه؟ نمیدانم.
ولی به نظرم سوال از "چگونگی" کاملا بیجاست، وقتی نمیدانم با چه میخواهم مبارزه کنم.
معذلک این رقیب نباید آنقدرها شامخ باشد که اگر شکستم بدهد احساس خواری و زبونی نکنم. ولی شکست دادنش برایم یک پیروزی بزرگ است
میدانم یک مانع بزرگی برای خواستههای من وجود دارد و شاید مرا از پای درآورد.
و البته میدانم که من، یعنی دغدغههای من.
این را به خود یاد دادهام که من بدون دغدغههایم یعنی هیچ.
اگر این دغدغهها از بین رود از پا درآمدم.
فکر کردن به دو سال ارشد فیزیک، حضور در کلاسهای درس فیزیک و دغدغهداشتن برای حل سوالات عموماً کنکوری و البته به درد نخور، عذاب آور مینماید. چه چیز فاجعهتر از این که یکی از بازیگران سناریویی باشم که میدانم سراسر غلط است.
به علاوه اینکه همواره باید خود را در معرض سوالات جدیدِ به درد نخور دیگر قرار دهم و حواسم باشد تا نکند از جواب دادن به یک سوال معذور بمانم. احیانا اگر هم امکانش فراهم بود کلاسهای خصوصی دایر کنم و اسکناسهایی را که از آن حاصل میشود بشمارم. مگر برای معلم، سقوط چه معنای دیگری میتواند داشته باشد؟
و یا اینکه همواره باید طوری رفتار کنم که بگویند جزو بهترین دبیران شهر هستم.
البته بهترین بودن در نظرشان یعنی اینکه بدانم شتاب جسمی که از بالای ساختمان با زاویه آلفا پرتاب میشود چقدر است.
و یا در مواجهه با هر سوالی مربوط به دینامیک و سینماتیک و ...، همواره چیزی در چنته داشته باشم.
اصولا در این سرزمین معلمانی که میگویند "نمیدانم" محکوم به نابودیاند.
اینجا معلم تعریف خودش را دارد. معلم یعنی کسی که نه تنها میداند اتومبیلی که در یک جادهی خیس با سرعت v و بیشینه شتاب a در حرکت است در چه فاصلهای باید ترمز کند تا به مانع نخورد، بلکه باید به بهترین شکل آن را به دیگران بیاموزد.
دغدغههای من باید اینها باشد.
حتی فکر کردن به اینها هم مشمئز کننده است.
از خیلی چیزها عقبم و به سادگی هر چه تمامتر اوقاتم به بطالت میگذرد.
و بدتر از همه اینکه به طور ناشیانه و مصرانه فقط و فقط در برابر فیزیک و اوقاتی که قرار است از من بگیرد در حال مقاوت کردن هستم،
البته به شکل کاملا احمقانه. احمقانه به اندازهای که یک معلم فیزیک نداند شتاب جسم در حرکت پرتابی همواره برابر با g است.
احمقانه! به همان اندازه که برای محاسبهی محل ترمز اتومبیل، برای جلوگیری از برخورد با مانع باید زمان واکنشِ راننده را هم داشته باشیم.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 0:5 توسط سعید ولیزاد|
بیقراری های من...ما را در سایت بیقراری های من دنبال میکنید
برچسب: فیزیک, نویسنده: بازدید: 97