باور کنیم همهی ما با مرگ مواجه میشویم، همانطور که میلیاردها انسان قبل از ما مرگ را تجربه کردند. رفتنی که هیچگاه برگشتی نبود.
ما هم زیر خروار خروار خاک میرویم.
بدن ما را هم تشییع میکنند. برای ما هم مجلس ختم برگزار میکنند و یقینا هستند کسانی که برای ما هم اشک بریزند.
باور کنیم جسمی که اکنون بدان مینازیم روزی نبودِ روح را تجربه میکند.
و باور کنیم روزی خواهد رسید که کائنات و ناسوتیان، نیستِ ما را میبینند و بدون اینکه از نبود ما غمگین شوند همچنان به راه خود در هستی ادامه میدهند.
خورشید باز هم به درخشش و تابیدنش ادامه میدهد و زمین همچنان به دور آن خواهد چرخید. برگها مثل سابق زرد میشوند و از شاخهها میریزند.
زمین جامهی سفید بر تن میکند و بعد از آن طبیعت دوباره زنده خواهدشد و گلها شکوفه میدهند و باز هم پرنده ها آواز میخوانند.
همه اینها در نبود ما نیز رخ میدهد، بدون هیچ کم و کاستی.
پس گمان نبریم که جهان منتظر وداع من و توست تا او هم بساطش را جمع کند.
اکنون جهان برای ماست. هستی و زیستن برای ماست.
هم اکنون
امکان زیستن در همین لحظه را داریم. ولی دوست من، چند صد سال بعد دیگر این هستی برای ما نیست. جهان چند صد سال بعد برای نسلی است که اکنون در اصلاب ما هستند.
آن زمان حتی قبرهایمان هم گم اند چه برسد به خودمان.
و البته این جهان به اندازه ای بیوفا و بیرحم هست که فقط اسم چند تن از این نسل را به خاطر بسپارد.
مگر اسم چند نفر از انسان های قرن گذشته را به خاطر سپرد؟؟
باید کاری کرد.
اگر میخواهی گم نشوی و در میان آن چند نفری باشی که بر خود و جهانش تاثیر گذاشت.
اگر میخواهی بعد از مرگت نمیری پس...
هر چه فرصت زیستن داری، تلاش کن برای فهمیدن، برای اوج گرفتن، پرواز کردن.
برای زنده ماندن.
و معنای زنده ماندن نه آن است که در آینده نامت را ببرند.
زنده ماندن یعنی حرکت، یعنی راهی که رفته باشی، یعنی طی کردن مسیر صیرورت.
آنگاه در هر جای مسیر که روحت را قبض کنند زنده ای. آنگاه خودت را زنده کردی.
اگر هنوز حرکت نکردی، پس هنوز در نیستی به سر میبری.
مردهای که بعد از چند سال خزیدن و چریدن و زاییدن و گزیدن عمرش به سر میآید. مردهای که میمیرد بعد از مردن.
باید بدانی رازهای هستی آنقدر بینهایت هست که اگر همین امروز به دنبال چیستی و فهم آنها بروی باز هم عمر کم می آوری.
و باید بدانی انسانها یا اقیانوس اند یا قایق. یا جریان سازاند یا تابع جریان. آنانی که در جزیرهای مشغول سنگ زدن به درخت نارگیلاند انسان نیستند. آنها با میگوهای زیر اقیانوس فرقی ندارند.
انتخاب کن.
میخواهی اقیانوس باشی، قایق باشی یا میگو؟؟
پس تا فرصت هست باید کاری کرد.
باید حرکت کرد
افسارت را به پرچین های دنیوی نبند.
آزاد و رها از تعلقات دنیوی باش تا بتوانی حرکت کنی.
و تو تا زمانی که نفس میکشی، فرصت داری
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 0:11 توسط . . . .|
بیقراری های من...ما را در سایت بیقراری های من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 98